گوریل ها هم گاهی گریه می کنند...

"به نام خدایی که همین نزدیکی ست"

 »زندگی همان بازی غریب است هنوز .

بعضی روزها سنگینی شانه هایت را زمین هم تاب نمی آورد  . اما دلت قرص است به حقیقت . حتی اگر با "حقیقت" کلمه و ترکیب تازه بسازند برای فریب هایشان . دلت قرص است به حقیقت .

 

»دلت فرص است که کسی هست فراتر از همه ی حرفها ...

 

 

 »من دستها را برده ام بالا به نشانه ی تسلیم . قطره ای باران کف دستم می نشیند و ...

 

...حالا آرزوهای خوب

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط آرام آرامفرنظرات() |

 

خداوندا !

از تو میخواهم که به من دید بصیر دهی و دریچه ی قلبم را چنان باز کنی که بتوانم حقیقت زندگی را دریابم . مرا کمک کن ، تا در برابر وسوسه ی باور دروغ ها مقاومت کنم ...

خدایا !

امروز به من توانی بده تا هر چیز را آنگونه که هست ببینم نه آنطور که دلم میخواهد . توفیقی بده که با چشم عشق ببینم  ...

کمک کن مرا !

تا هرنوع بی عدالتی را که در ذهنم احساس میکنم  ، عفو کنم و مردم را بی قید و شرط دوست داشته باشم .مرا یاری کن ، تا عشق به خود آنقدر در من قوی باشد که هرگز نتوانم به خود جفا کنم .

 

 

 

تو در همه جا حضور داری ....  بگذار از این حقیقت آگاه شوم .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٩ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط آرام آرامفرنظرات() |

چند روزی ست حس عجیبی دارم ... شاید جور دیگری  فکر میکنم .

...

خانه ای در درون من است که درست رو به جهان بنا شده ، آن هم جدا از جهان .با کمی فاصله ، مثل فاصله ی آدمی غریب که وارد شهری غریب میشود و در فاصله ی جدیدی می ایستد ، در فاصله ای هم با خودش هم با دیگران هم با چیزها . برای همین است که میتوانیم غربت و غریبه بودنش را به سرعت تشخیص دهیم . خانه ای در شب .

 

...

از تمام سال هایی که زنده بوده ام ، این روزها جور دیگری زندگی میکنم . این روزها نور و روشنایی را از آغاز تا پایان تماشا میکنم  و بعد شب و تاریکی را .اما در شب چیزی را حس میکنم که زیباترین و بهترین بود برایم . در شب همه چیز یگانه و یک دست وجود دارد . نمیدانم ... شاید در شب یک رویا مرا همراهی میکند .

 

رویای گندمکاری که شبانه در تاریکی به مزرعه نزدیک میشود ، کنار شیارهای خاک دراز میکشد ، گوش به زمین مینهد ، چشم به خاک میدوزد ، تا صدای رشد گیاه را عاشقانه بشنود . او نگران دانه هاست. نگران آینده است . او خوب میداند گیاهان فقط در شب سر از خاک بیرون می آورند . او خوب میداند گیاهان در شب میمیرند و در تاریکی شبی تقدیری ، آهسته به دنیا می آیند .

زیرا دانه ها نیز خوب معنای مرگ را میدانند .برای همین آ سوده از دست های گندمکار خود را رها میکنند .مثل ستارگان در دست های خداوند ...!

...

نمی دانم چرا احساس میکنم خدا در کوچه های شب آهسته قدم میزند ... .

 

...

گاهی هم می اندیشم اهمیت جهان در آن چیزهایی نیست که بیان یا نشان داده میشوند بلکه برعکس  ، در چیزهایی است که همواره پنهان میمانند ، یا از بیان شدن میگریزند . همچون شب ، همچون لحظه هایی که در خود نوعی معنای زیرکانه پنهان کرده اند .

 

 

حالم خوب است ... خوب . فقط باید ذهنم را متمرکز کنم ... شاید به درک درست و ساده ای از حقیقت برسم .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط آرام آرامفرنظرات() |

 

این روزها چیزی برای گفتن ندارم .جز حرف های یک دفتر و چند خاطره...

دلم حرف میخواهد ، یک صدا ، مثل صدایی که بوی دورترین کتاب های قدیم را بدهد و لحن امروزی ترین آدم ها را داشته باشد و آوای آینده را در خود حفظ کند .خیالت تخت ؛ هنوز نرفته ام که یاد خودم را گم کنم یا مرا گم کنند ... فقط این روزها خسته ی یک دفتر و چند خاطره ام...

 

باشی یا نباشی ، مهم این است که بروم ، با همه ی بدن و نه فقط با رویاها و خیالات و اوهام ، بلکه با دست ها و چشم هایم .بعد خواهم آموخت برای درک هر چیز فقط کافیست کمی به عقب تر بروم ، تا به یک فاصله ی زیبا برسم ، فاصله ای که حقیقت را آشکارتر نشان دهد .

ای کاش ... ای کاش می آموختم وقتی به ناتوانی میرسم ، فقط سکوت کنم ، سکوت . تا چیزها خود حقیقتش را به من نشان دهد .

 

دارد باران می برد و دنیا فقط دو بعد دارد : خیس و خشک .

 

می خواهم با لهجه ی دیگری سال نود و یکم را آغاز کنم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط آرام آرامفرنظرات() |

حرفی نیست،

تنها این روزها حواسم را به نیمه ی اسفند می دهم .هرچقدر هم که بد بوده باشی و کم بوده باشی و کم گذاشته باشی،نیمه های اسفند که می شود ته دلت امیدی جان می گیرد از سالی که در راه است. هر چقدر که "کوتاه" آمده باشی جلوی روزگار،این حدودها که می شود دلت قرص است برای فردا و به قول دوستان "بلند" می آیی جلوی رویاهایت.

این وقت ها ترس از خیلی چیزها،توامان میشود با قدرتی که در دلت جوانه می زند،قدرتی که می گوید:

می توانی... می شود ... باید بشود

ا.م

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط آرام آرامفرنظرات() |

این روزها فراموش کار شده ام...

گاهی فراموش می کنم که سکوت هایم را میشنوی .

 میبینی ؟! وقیحانه میگویم فراموشت میکنم ...

 بی وفا شده ام ... با تمام ویژگی های پیدا و پنهانش ...

همه ی حرف های دلم گفتنی نیست ... فقط ،

شرمنده ام  که بی تو خندیده ام.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط آرام آرامفرنظرات() |

این روزها شادم.

این روزها ایمان آورده ام به خدا ... به باران .... به دعای مادر ...

این روزها با یاد خدا آرام زندگی میکنم . آرام زندگی میکنیم ...

هیچ کس نمیداند حال این روزهایم را ...

دو فنجان چای میریزم ... کنارت مینشینم تا که امید و آرامش را در چشمان روشنت ، پر نور تر ببینم. چه قدر زندگی زیباست با لبخند چشمانت با لبختد دل آرامت ...

 

بیا این بار دستهایم را محکم تر بگیر و بلندتر در گوشم زمزمه کن که :

دیگر چشمانت را بارانی نمیکنم و دلت را نمیلرزانم .

 

 

میبینی !

خدای من نه فراموش کار است و نه دیر میرسد... .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط آرام آرامفرنظرات() |

سلام . این روزها به هرکه میرسم میگویم برای برادرم دعا کنید . نپرسید چرا ...

          این روزها به دعای همه محتاج است ...

 

 

        أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ

             

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط آرام آرامفرنظرات() |

Design By : Night Melody