چند روزی ست حس عجیبی دارم ... شاید جور دیگری فکر میکنم .
...
خانه ای در درون من است که درست رو به جهان بنا شده ، آن هم جدا از جهان .با کمی فاصله ، مثل فاصله ی آدمی غریب که وارد شهری غریب میشود و در فاصله ی جدیدی می ایستد ، در فاصله ای هم با خودش هم با دیگران هم با چیزها . برای همین است که میتوانیم غربت و غریبه بودنش را به سرعت تشخیص دهیم . خانه ای در شب .
...
از تمام سال هایی که زنده بوده ام ، این روزها جور دیگری زندگی میکنم . این روزها نور و روشنایی را از آغاز تا پایان تماشا میکنم و بعد شب و تاریکی را .اما در شب چیزی را حس میکنم که زیباترین و بهترین بود برایم . در شب همه چیز یگانه و یک دست وجود دارد . نمیدانم ... شاید در شب یک رویا مرا همراهی میکند .
رویای گندمکاری که شبانه در تاریکی به مزرعه نزدیک میشود ، کنار شیارهای خاک دراز میکشد ، گوش به زمین مینهد ، چشم به خاک میدوزد ، تا صدای رشد گیاه را عاشقانه بشنود . او نگران دانه هاست. نگران آینده است . او خوب میداند گیاهان فقط در شب سر از خاک بیرون می آورند . او خوب میداند گیاهان در شب میمیرند و در تاریکی شبی تقدیری ، آهسته به دنیا می آیند .
زیرا دانه ها نیز خوب معنای مرگ را میدانند .برای همین آ سوده از دست های گندمکار خود را رها میکنند .مثل ستارگان در دست های خداوند ...!
...
نمی دانم چرا احساس میکنم خدا در کوچه های شب آهسته قدم میزند ... .
...
گاهی هم می اندیشم اهمیت جهان در آن چیزهایی نیست که بیان یا نشان داده میشوند بلکه برعکس ، در چیزهایی است که همواره پنهان میمانند ، یا از بیان شدن میگریزند . همچون شب ، همچون لحظه هایی که در خود نوعی معنای زیرکانه پنهان کرده اند .
حالم خوب است ... خوب . فقط باید ذهنم را متمرکز کنم ... شاید به درک درست و ساده ای از حقیقت برسم .
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت
٦:٤٥ ب.ظ توسط آرام آرامفر
نظرات() |